مصاحبه با آقای دکتر علی تقی زاده هرات

دکتر علی تقی زاده هرات در گفتگوی اختصاصی با IEPU:


مهندسین صنایع می توانند مدیران موفقی باشند؛
به شرط آنکه دانش های جدیدی را کسب کرده و تجربیات جدیدی را فرا گیرند.

» متن این مصاحبه ی خواندنی را در ادامه بخوانید..

دوره ی لیسانس را با گرایش تولید صنعتی در دانشگاه آزاد قزوین و دوره ی فوق لیسانس را با گرایش صنایع-صنایع در دانشگاه آزاد تهران جنوب به اتمام رسانید و هم اکنون نیز در مقطع دکترا پس از امتحان جامع در مرحله ی اجرای پایان نامه می باشد.

تدریس را نیز از سال ۱۳۷۸ و بلافاصله پس از اتمام مقطع فوق لیسانس، با ارائه دروس کنترل کیفیت آماری و مدیریت کیفیت در دانشگاه آزاد قزوین آغاز کرد و سپس در دانشگاه های آزاد کرج، شاهد، آزاد پرند و … ادامه داد.

بعد از اتمام دوره ی کارشناسی از طریق معاونت پژوهشی دانشگاه های علم و صنعت و صنعتی شریف به صورت پروژه ای مشغول به کار شد. با پذیرش در مقطع کارشناسی ارشد، وارد کار ثابت شد؛ بطوریکه به سمت مدیریت بخش کنترل کیفیت یک شرکت تولیدی قطعات الکترونیکی خودرو منصوب گردید و پس از آن مسئولیت مدیر برنامه ریزی خدمات پس از فروش خودرو را در شرکتی عهده دار شد.

پیرو قوانینی که مبنی بر عدم اشتغال دانشجوی دکترا در کار ثابت وجود دارد، از سال ۱۳۸۵ و همزمان با پذیرش در مقطع دکترا، کار ثابت را رها کرد و بیشتر وقت خود را صرف کارهای دانشگاهی و پژوهشی کرد. عمده فعالیت های پژوهشی وی در مباحث مدیریت کیفیت بوده که از آن جمله می توان به مقالات و سخنرانی های متعدد، طرح های پژوهشی با دانشگاه های علم و صنعت، صنعتی شریف و اقداماتی که برای صنایع و شرکت ها انجام داده است، اشاره نمود.

آقای دکتر تقی زاده، نحوه ی آشنایی و ورودتان به دانشگاه پرند چگونه بود؟

پس  از پذیرش در مقطع دکترا، به خاطر هزینه های تحصیلی دانشگاه آزاد، تصمیم گرفتم که بورسیه شوم. یکی از دانشجویان خوب این دانشگاه، آقای مهندس بحرینی، در کلاس های یکی از اساتید دانشگاه تهران جنوب شرکت می کرد و استاد این کلاس متوجه نیاز دانشگاه آزاد پرند به جذب استاد شده بود؛ ایشان من را مطلع کردند و بنده خدمت خانم دکتر علیقلی، معاونت آموزشی وقت دانشگاه، رسیدم و پس از مصاحبه و تشکیل پرونده، از سال ۱۳۸۶ در این دانشگاه مشغول تدریس شدم.

شما با چه دیدی وارد رشته ی مهندسی صنایع شدید و چگونه در حین تحصیل به مدیریت علاقه مند شدید؟

در آن زمان مهندسی صنایع هنوز بعنوان رشته ای مطرح شناخته نشده بود و در اطرافیان و آشنایان کمتر فارغ التحصیل این رشته دیده می شد و ارتباطات نیز آنقدر مثل اینترنت گسترده نبود. می توان گفت که بر حسب یک اتفاق وارد این رشته شدم و در ترم های آغازین مانند بسیاری از دانشجویان دیگر درگیر محاسبات و فرمول ها بودم. در درس کنترل کیفیت آماری، استادی که همین کار را در صنایع بر عهده داشت، برای یک ترم به دانشگاه آزاد قزوین آمد و این درس را ارئه کرد. گرچه ایشان سخت گیر بود و نمره ی خوبی نداد ولی چون چیزی را که به ما می گفت عیناً لمس و تجربه کرده بود خیلی با اساتید دیگر فرق داشت. متأسفانه ایشان تنها پس از یک ترم تدریس، به دلیل ارزیابی منفی دانشگاه، نتوانست ادامه ی کار بدهد؛ اما آن چنان تأثیری روی من گذاشت که به موضوع کنترل کیفیت آماری علاقه مند شدم. وقتی وارد کار و پروژه های دانشگاه صنعتی شریف شدم، پی بردم که فعالیت های مقدماتی بسیاری باید در گردآوری و جمع بندی اطلاعات انجام داد تا بتوان از فرمول ها، محاسبات و روش های بهینه ساری آماری فرا گرفته شده در دانشگاه، استفاده کرد. پس از اینکه کار ثابت را شروع کردم، باز متوجه شدم که برای مدیریت بخش کنترل کیفیت یک شرکت، علاوه بر دانش فنی، باید فاکتورهای مدیریتی مثل برنامه ریزی، رهبری، سازماندهی، مدیریت منابع انسانی و مهارت کار با دیگران را نیز داشته باشم؛ در نتیجه علاقه ام به مباحث مدیریتی بیشتر شد.

در مقطع کارشناسی ارشد درس مدیریت کیفیت را با دکتر نورالسناء پاس کردم که برای من جرقه ای بسیار قوی بود و احساس کردم چیزی را که می خواستم، پیدا کردم و از آن موقع بود که وارد بحث مدیریت شدم و سعی کردم به تدریج حضور خود را علاوه بر مدیریت کیفیت وارد سایر حوزه های مدیریتی نظیر مدیریت استراتژیک، مدیریت منابع انسانی و مدیریت بازاریابی کنم و توانستم در دانشگاه آزاد پرند دروس مدیریت منابع انسانی، اصول مدیریت و بزودی بازاریابی را نیز تدریس کنم.


ارشدیت در دوران خدمت سربازی به من یاد داد چگونه در شرایطی که ابزار و قدرت رسمی ندارم، دیگران را به پیروی از خود ترغیب کنم؛

در واقع باید به جای استفاده از ابزارهایی مانند تنبیه و اخراج در دیگران نفوذ کرد.

خیلی ها معتقدند که یک مدیر موفق علاوه بر فراگیری فنون و تکنیک های مدیریتی باید دارای استعداد ذاتی در این زمینه نیز باشد، بالفرض از دوران نوجوانی روحیه ی تشکیل گروه یا گرایش های اداره کردن سیستم های کوچک خانواده و دوستان را داشته باشد. آیا شما در گذشته، چنین روحیاتی را در خود احساس می کردید؟

همانطور که در درس اصول مدیریت هم به آن می پردازیم؛ مدیریت مجموعه ای از وظایفی چون برنامه ریزی، سازماندهی، رهبری و کنترل است. اگرچه برنامه ریزی و سازماندهی چارچوب مشخصی دارد؛ اما به واقع رهبری به استعدادها و مهارت ها و ویژگی های فردی بر میگردد؛ توانایی نفوذ و الهام بخشی به دیگران، توانایی ترغیب دیگران به ایجاد اتحاد با یکدیگر، شنیدن و گوش دادن، رفع تعارضات، توانایی برقراری ارتباطات با دیگران، این ها نیاز به استعداد و تجربه و حتی مهارتهایی خارج از چارچوب های کلاسیک و فطری دارد. در مقاطعی که من پست مدیریت داشتم، احساس کردم که مهارتهای کار گروهی و نفوذ در دیگران را بیشتر از روی تجربیاتم کسب کرده ام تا اینکه واقعاً یک مهارت و استعداد خاصی داشته باشم. من از سالیان قبل و از دوران کودکی کار می کردم، تلاش می کردم، در ۱۶ سالگی مسئولیت یک مرکزی را بر عهده گرفتم، در دبیرستان کار مبصری انجام داده بودم و سپس کار نمایندگی دانشجویی و همچنین ارشدیت در دوران خدمت سربازی که به من یاد داد، چگونه در شرایطی که ابزار و قدرت رسمی ندارم، دیگران را به پیروی از خود ترغیب کنم. در واقع باید به جای استفاده از ابزارهایی مانند تنبیه و اخراج در دیگران نفوذ کرد؛ بنابراین این گونه تجربیات بود که اداره ی افراد بدون در اختیار داشتن قدرت را به من یاد داد و سعیم بر این شد تا در محیط کار و برای اداره ی امور از نفوذ در دیگران به جای قدرت استفاده کنم.

با توجه به سابقه ی تدریستان، وقتی به عنوان استاد در کلاس حاضر می شوید تا چه اندازه دانشگاه و کلاس را همانند یک سازمان یا بخشی از آن در نظر می گیرید که به عنوان مدیر، با تکنیک های مدیریتی آن را اداره کنید؟

همیشه وقتی کسی به درجات بالای تحصیلی مانند PHD می رسد، گفته می شود که این فرد باید دارای دو گونه توانایی باشد: تدریس و پژوهش. قطعاً برای شما پیش آمده که اساتیدی داشتید که به اعتقاد شما دانش خوبی داشته اند، اما از فن بیان و قدرت انتقال خوبی برخوردار نبوده اند. در مورد تدریس، توانایی علمی و آگاهی از دانش روز بسیار مهم است، اما توانایی هایی همچون برقراری ارتباط، انتقال مفاهیم، بازخوردگیری و ایجاد انگیزه در دانشجویان نباید نادیده گرفته شود.

توانایی هایی که عرض کردم در واقع از ویژگی های رهبران است؛ بنابراین بنده وقتی اداره ی یک کلاس را بر  عهده می گیرم همانند رهبران که اولین ویژگیشان تعیین هدف و سپس ایجاد انگیزه در راستای تحقق آن هدف است، همواره جلسه ی اول ترم را صرفاً به تعیین و تبیین اهداف آن ترم و مقصد و مفهوم درس اختصاص می دهم و ابتدای هر جلسه نیز سعی می کنم که اهداف درس را مرور کرده و نشان دهم که بخش در حال تدریس کدام تکه از کل پازل ماست. همیشه در تلاشم تا با تکنیک هایی مثل تحقیق، بحث های آزاد و مثالهای صنعتی، دانشجویان را به سمت موضوع جذب کنم. پس کلیت قضیه مانند رهبر و مدیر یک سازمان است که برای آن سازمات تعیین هدف می کند و در دیگران برای رسیدن به هدف، انگیزه ایجاد می کند و تفاوت کلاس و سازمان تنها در نوع اهدافشان است.

با توجه به تجربه ای که دارید، آیا یک مهندس صنایع لزوماً می تواند یک مدیر موفق باشد یا حداقل چنین انتظاری از او می رود؟

اخیراً در کشور ما بحثی توسط وزیر صنایع مطرح شده بود بدین مضمون که باید رشته های میان رشته ای را توسعه دهیم و اذعان داشتند که یکی از بهترین رشته های میان رشته ای که استفاده شده و جواب هم داده همین رشته ی مهندسی صنایع است. به نظر من مهندسی صنایع امروزه نقش خودش را پیدا کرده. ما شاهدیم که فارغ التحصیلان صنایع بیشتر از فارغ التحصیلان مدیریت در زمینه های مدیریت پروژه، مدیریت استراتژیک، مدیریت منابع انسانی و … گام می گذارند و سطوح مدیریتی مختلفی را در سازمان ها در اختیار گرفته اند. در تحقیقی خواندم که مدیران کمتر از ۱۸درصد مهارت هایشان را از طریق کلاس و یادگیری سنتی می آموزند و اکثر مهارت ها را از راه تجربه فرا می گیرند؛ بنابراین مهندسین صنایع می توانند مدیران موفقی باشند؛ به شرط اینکه دانش های جدیدی را کسب کرده و تجربیات جدیدی را فرا گیرند.

در اداره کردن سازمان های دولتی و خصوصی چه تفاوتی وجود دارد و مدیران این سازمان ها چه شایستگی ها و توانمندی هایی را باید دارا باشند؟

بخش خصوصی به دنبال اهداف اقتصادی است و در فضایی رقابتی زندگی می کند. همیشه موضوعاتی مثل مشتریان، رقبا، تأمین کنندگان، محصولات جایگزین و سهامداران اطراف سازمان را در بر گرفته اند و همواره به دنبال راهکارهایی جهت استفاده از فرصت ها و تهدید های محیطی است تا رضایت ذی نفعانش را جلب کند. این شرایط در بخش دولتی متفاوت است؛ بخش دولتی در مقابل دریافت درآمدی به نام بودجه، خدماتی را ارائه می کند. چیزی که بیشتر این بخش را احاطه می کند، دستاوردها، مقررات، بخش نامه ها و ارائه ی برخی خدمات و مدیریت منابع و بودجه می باشد؛ بنابراین تفاوت اصلی در ماهیت نگرش این دو سازمان به محیط، خدمات، محصولات و اهدافشان است.

در مورد قسمت دوم سؤال شما باید عرض کنم که مسلماً شایستگی ها فرق می کند، اصلی ترین شایستگی مدیر یک بخش خصوصی شم تجاری اوست. هوشیاری محیطی، توانایی مدیریت عملکرد و نتیجه گرایی از ویژگی های اصلی اش می باشد. در حالیکه یک مدیر بخش دولتی آشنایی با قوانین و مقررات و مدیریت بودجه و منابعش، توانایی تعیین خط مش و سیاست گذاری، توانایی های هدایت و کنترل از طریق بخشنامه ها باید تخصص اصلی وی باشد؛ بنابراین مدیران بخش خصوصی و دولتی باید دارای شایستگی های متفاوتی باشند.


یک رهبر نمی تواند به عنوان یک دستور دهنده و شعار دهنده مطرح باشد؛

او خودش نیز در صحنه است، خودش عمل می کند و بهترین هدایت را با اعمال و رفتار خویش برای دیگران اجرا می کند.

متأسفانه مفهوم مدیریت در کشور ما و سازمان هایمان به درستی جانیافتاده و اولین چیزی که پس از شنیدن واژه ی مدیر به ذهنمان می رسد، ریاست کردن است؛ که این موضوع به ساختار سازمانی جامعه ی ما نیز ضربه وارد می کند. در خارج از کشور چگونه این امر فرهنگ سازی شده و این ذهنیت را ایجاد کرده اند که یک مدیر هم جزئی از سیستم است که صرفاً نقش رهبر را ایفا می کند نه رئیس؟

به نکته ی ظریفی اشاره کردید. یکی از جملات معروف آقای دمینگ به بیان همین نکته می پردازد که ما امروز به رهبران احتیاج داریم، نه مدیران! باید توجه کنیم که رهبران الگوی رفتاری و اعمالی دیگرانند، رهبران ارزش ها و اصول اخلاقی را با رفتار و اعمال خود به اجرا می گذارند و الگوی دیگران می شوند.

قضیه ریاست، دستور و شعار دادن متأسفانه وقتی با عدم حضور رهبران همراه می شود، اثربخشی خود را از دست می دهد. رهبران محرک سازمان و پرچمدار تغییراتند. آنها خودشان با مشتریان، کارکنان و جامعه در ارتباطند و دیدگاه ها و استراتژی هایشان را به دیگران منتقل می کنند. رهبران الهام بخشند و توده ها را به پیروی از اندیشه ها و چشم انداز خودشان ترغیب می کنند؛ چون توانایی الهام بخشی را دارند. همان طور که به درستی اشاره کردید، متأسفانه ما به دلایل مختلف مدیرانمان کمتر در این عرصه ها وارد شده اند و کمتر توانسته اند نقش رهبر را ایفا کنند و هنوز در بحث های مدیریت سنتی، رسمیت، قدرت و … گرفتاریم. رهبر اول از همه باید چشم انداز پرداز باشد؛ یعنی با هوشیاری محیطی و شناختی که دارد بتواند هدف تعیین کند، سپس باید الهام بخش باشد و چشم انداز خودش را به چشم انداز همه تبدیل کند، بعد از آن رهبر باید ثابت قدم باشد و در مقاصد ثبات داشته باشد؛ بنابراین رهبر با این ویژگی ها نمی تواند به عنوان یک دستور دهنده و شعار دهنده مطرح باشد، با این تعریف، او خودش نیز در صحنه است، خودش عمل می کند و بهترین هدایت را با اعمال و رفتار خویش برای دیگران اجرا می کند.

در مورد کشور های خارجی اگر چه ما کمتر توانسته ایم مدیریت آنها را از نزدیک ببینیم، اما در همه ی مدل هایی که مشاهده می کنیم مانند مدل ژاپنی ها، مدل آمریکایی ها به نام مدل تعالی و مدلی که ایزو به اسم مدل مدیریت کیفیت دارد، اولین گام، رهبری و مسئولیت مدیریت است. آقای دمینگ می گوید ۹۵درصد موفقیت هر سازمانی در تعهد مدیریت آن سازمان و پایبندی آن به اصول و ارزش ها و برنامه هایی است که خودش ایجاد کرده است.

یک مدیر نمی تواند به کارکنانش بگوید که سربازان من به جنگ بروید و به دل دشمن حمله کنید، من به عقب بر می گردم و شما را نظاره می کنم! رهبر مثل یک فرمانده ی جنگ، جلو و پیشتاز خواهد بود و هدایت را از نزدیک انجام می دهد.

آقای دکتر تقی زاده از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید بی نهایت سپاسگزاریم.

نظر دهید

Spam Protection by WP-SpamFree